مریم خیلی بی وفایی... موقع سال تحویله... دلم ازهمیشهبیشترگرفته... موندم تو خونه تا دلم تو تنهایی بدتربشکنه... اونوقت شاید دلت برامبسوزه... یه نگاهیم به من بندازی...
مریم ببین چقدرتنها شدم... ببین منم تو این دنیا زیادیم...وقتی یادم میاد پارسال اینموقع بات قهرکردم چقدرازخودم بدم میاد... هنوزمباورنمیکنم که رفتی... آخه مگه میشه مریم من دیگه نباشه؟؟؟؟؟؟ ازخودم بدم میاد...ازعمرکوتاه تو و جون سخت خودم آتیش میگیرم... یعنی تا کی باید واسه دیدنت صبرکنم؟یعنی چندتا داغ دیگه باید ببینم تا خدا دلش برام برحم بیاد؟؟؟
اگه زندگی واسه تو سخت بود خب برای منم جهنمه... دلمداره ازغصه میترکه مریم... یادته ازتنهایی خسته بودی؟ کی گفته من تنها نیستم؟...مریم جان مریم ازخدا بپرس این رفیقت تا کی دیگه باید دووم بیاره؟ رفتنت عین آوارروسرم خرابشد... دیگه واسه کی درددل کنم؟... واسه کی آهنگ جان مریم رو بزنم؟ مریمدیروزدوباره بعد ازمدتها جان مریمو برات زدم... نمیدونم چرا حس میکردم داری گوشمیدی... با هر نتش داغ دلم تازه شد... یاد تو یاد انجمن یاد جان مریم... جان مریمچشماتو باز کن منو نگاهکن... ببین با رفتنت دیگه دلم آروم نمیگیره... یادته چقدرباهمدیگه به زشتیهامیخندیدیم؟ دلت اومد بین اینهمه زشتی تنهام بذاریو بری؟ دلم می خواد بهت زنگ بزنموسال تحویلو تبریک بگم... یادته پارسال برام پیام دادی اما من احمق جواب ندادم...آخه ازکجا خبرداشتم که فرصت با تو بودن انقدرکمه؟ مریم یعنی الان دیگه هرجا بخوایبا پاهات میری؟ اصلا من چی میگم؟ پا چیه؟ حالا حتما بجای پا خدا بهت دوتا بالخوشگل داده... به زیبایی چهره ی قشنگت... به بزرگی دل مهربونت... تو که دیگه پانمی خوای... مریم قول بده تنهام نذاری... وقتی دلم تنگ میشه نمیدونم دیگه به کیزنگ بزنم که مثل تو درکم کنه... مامانت بهم گفت هروقت دلت تنگ شد زنگ بزن پردیسولی آخه اونکه زبون منو نمیفهمه... فقط خودت می فهمی... توروخدا بیا به خوابم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
مدتیست که حس نمی کنم... دست مهربانت را برروی سرم... غمیبه وسعت آبی بی کران، قلبم را دربرگرفته... نمی دانم دردم چیست؟... نمی دانم سنگچه چیزرا برسینه می زنم... اما حس می کنم قلبم گرفته... حس می کنم رانده شده ام...اما از چه؟... تو می دانی... تنها تو می دانی که چه می کشم... و ازچه می سوزم...تو می دانی که دارم چگونه می سوزم... چگونه ایمانم را با این دو دست بی جان چنگزده ام... تا نکند پایه هایش بلغزد و با تمام وجود سقوط کنم... تا نکند که درسیاه چال غرورم گم شوم... تا نکندایمانم را از من بدزدند... جای دستانت بر روی سرم خالیست... اما عشقت را کنج سینهام پنهان کردم ام... با هر دم و بازدم عشقت را در سینه ام حبس می کنم... و به این قلب خسته امید می دهم که روزی به توخواهم رسید... روزی مرا در آغوشت حبس می کنی و بر در این قفس قفل محبتت را میزنی... قفلی که با هیچ شاه کلیدی باز نشود... اما... مدتیست که حس می کنم شمارشمعکوس فرا رسیده است... چیزی به آخر راه باقی نمانده... چیزی به پایان سوختن وساختن باقی نمانده... وقتش کم کم دارد می رسد... وقت پرکشیدن... وقت زندگی را ازنوساختن... وقت برقراری عدالتی بی چون و چرا... که همیشه امیدش را در قلبم زنده نگهداشتی....... دلم می خواهد بر تمام کسانیکه وجودت را انکارکرده اند ازته دل فخرفروشی کنم... فخرفروشی کنم بر تمام آنهایی که به من پوزخند زدند و انگ بدبختی رابر وجود من چسباندند... دلم می خواهد خوشبختیم را با تمام وجود فریاد بزنم... زمانهخواهد برگشت... به دلم افتاده که پایان این همه سکوت نزدیک است... آنروز که اشکشوق گونه هایم را نوازش کند و ندامت را در چشم یک یکشان ببینم... نزدیک است...نزدیک است.
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
مجتمع پذیرایی تالارخلیج فارس واقع در اصفهان، کیلومتر5 جاده شیراز با فضایی دلنشین و خاطره انگیز و پرسنلیمجرب افتخار دارد تا میزبان با شکوهترین مجالس شما باشد. خدمات رفاهی و تسهیلاتجهت پذیرایی مراسم جشن، عقد، عروسی و...
امکانات: پارکینگ،ورودی عروس و داماد، ظروف سیلور غذا و میوه، ظروف لیمنارک فرانسوی، سالن عقد جدا،چایخانه (سفره خانه) بزرگ و آمفی تئاترو...
برای اطلاعات بیشتربا سرکار خانم مائده غلامرضایی [email protected]تماس حاصل فرمایید:
تلفن: 03116544021
فکس: 03116544021
امور مرتبط::
پذیرایی، مراسم،تالار، جشن، عقد، عروسی، ورودی عروس و داماد، ظروف سیلور غذا و میوه، ظروف لیمنارکفرانسوی، سالن عقد جدا، چایخانه، سفره خانه، تالار پذیرایی، دکوراسیون پذیرایی،خدمات مجالس، لباس نامزدی، سفره عقد فیلمبرداری، دسته گل عروس لباس سنتی تشریفاتی، نورپردازی، سفره عقد، مدل لباس عروس، عکاسی،دوربین دیجیتال، فیلمبرداری، دوربین، مجالس، استودیو، میز شام، میز نامزدی، لباسعروس، کت و شلوار، سرو غذا، گل آرایی، بادکنک آرایی، پذیرایی، خدمات مجالس، آینه وشمعدان آتلیه عکس، آتلیه اختصاصی عروسوداماد اتلیه عکسبرداری، مشاور و مجری جشنها، مجلل ترین سفره های عقد، نورافشانی، آلبوم عکس دیجیتالی، لت عروسی، مزون، گلعروس، گل ماشین عروس، ماشین عروس، اجاره سالن، موزیک، نور، تاج و گل سر، ارکستر،ختم، مجالس ختم، مجلس ختم، مجالس شادی، مجلس شادی، اجاره لباس عروس، مجلس عروسی،مجالس عروسی، فون دیجیتال، مجلس نامزدی، دیزاین، تشریفات، فیلمبرداری با هلیکوپترو هواپیما، اجاره سفره عقد، شیرینی، کیک عروسی، کیک تولد، روتوش، مدل لباس، کیک، کیکتولد، افکت، کباب، لباس مجلسی، مه ساز، میوه آرایی، مونتاژ، تشریفات مجالس، اتومبیلهایکروک، تاجهای ژله ای، گروه ارکست، مدل لباس عقد ایتالیایی، کت و شلوار داماد، مدلتاج سر عروس، تاج سر عروس، ماشین عروس، گل آرایی، کارت عروسی و..
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
مادر...
مدتهابود که منتظر بودی... لحظه ها را می شمردی... زندگی برایت معنای دیگری پیدا کردهبود... انگارکه همه چیزقشنگ و زیبا بود... تو منتظربودی... منتظرآمدن پاره ایازوجودت... طفلی ضعیف و رنجور... کودکی که خبرنداشت آمدنش، با تو چه کرده و برایتچه چیز را به ارمغان آورده است... او آمده بود تا دخترت باشد... مونس وغمخوارروزهایتنهاییت... چه آرزوها که برایش نداشتی... برای بزرگ شدنش... قد کشیندنش... زبانبازکردندش... چقدرمنتظربودی مادر... تا که روزی انتظار به پایان رسید... کودک توبزرگ شد... غنچه ی زندگیت وقت شکفتنش شده بود... وقت آن رسیده بود که تو بنشینی ونتیجه ی زحمتهایت را ببینی... نگرانی هایت... شب بیداریهایت...غصه هایت... دیگروقتآرامش بود... وقت شادیهایت...
چشمهایترا با شوق گشودی تا شاهد زیباترین لحظه ی زندگیت باشی... صدای تپشهای قلب مهربانترا خوب می شنیدم... به خدا من هم دوستت داشتم... می خواستم بخندی و خوشحال باشی...اما نقش من شکفتن نبود... اصلا انگارکه شکفتن را نیاموخته بودم... انگارکه یک جایکار می لنگید... من نتواستم تو را خوشحال کنم... چقدرتلخ بود آن هنگامکه خنده گوشه ی لبانت خشک شد... من هم دلم شکست... اما جز خمیده شدن و سر به پایینانداختن، کاری از من برنیامد... دلم نمی خواست که خستگی برتنت بماند... فکرکردم حقم است اگر مرا دور بیندازی.... حقماست اگر دیگر سراغم نیایی و رهایم کنی... ولی تو نه مرا دور انداختی و نه رهایمکردی... غنچه ی نیمه بازت را ازروی زمین برداشتی و نوازشش کردی... قطرات اشک چونشبنم چشمهایت را پرکرده بود... اما لبخندتیکباره تمام تلخی ها را شست و ازبین برد... نگاهم کردی... بغض کردم... نگاهتکردم... حرفی درسینه ام داشتم که می خواستم از نگاهم بخوانی... مادرم ، اگرغنچه یتو آنروز نتوانست شکوفا شود و تو با شادی شاهد آن لحظه ی زیبا باشی... غصه نخور...باز هم منتظرباش... روزی خواهد آمد که غنچه ی تو نیز بشکفد... آنروز تو تنها شاهداین لحظه ی زیبا نیستی... عالمی به تماشا نشسته اند..
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
شرکت سکهگز، تولیدکننده بهترین گز و شیرینی دنیا و دارای سازمان- دانشگاه و مرکزتحقیقات.
دانشآموختگان این شرکت ازنظر شغلی پشتیبانی می گردند. بینظیر در طعم و کیفیت. میتوانید امتحان کنید:
سایتدانشگاه www.atiq.ir
سایتمرکز تحقیقاتwww.sekkeh.net
سایتشرکتwww.sekkehgaz.com
سایت هدیهwww.sekkeh.ir
[email protected] [email protected]
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
عشق...این واژه ی آشنا... اما بی رحم... نمی دانم درستازچه زمانی بود که احساس کردم این واژه بند بند وجودم را می لرزاند و مرا ازخود بیخود می کند... این واژه برایم آشنا بود... انگارکه قلب مرا چون صدفی یافته بود کهفرصت زیستن درآنرا نمی خواست ازدست بدهد... قلب من با آغوشی بازبه او خوش آمد گفتو آنچنان پذیرایش شد که او حتی درخواب هم نمی دید... عشق... اما مهمانی ناخواندهبود... با بی رحمی، تمام قلبم را ازآن خود کرد... با بی رحمی روحم را تسخیرکرد...با بی رحمی آمد و با بی رحمی رفت... رفت و برایم جزیک قلب شکسته هیچ باقینگذاشت... آشنایی من و عشق اینگونه بود... من ماندم و یک قلب شکسته... من ماندم واحساس ترک خورده ام که دیگربهایی نداشت... شاید این حق من بود... شاید خانه ی کوچکقلبم لیاقت منزلگاه عشق بودن را نداشت... عشق دیگردرخانه ی قلبم حضوری نداشت...اما قلب من هنوزهم منتظربود... با اینکه شکسته بود... هنوزهم حتی با شنیدن صدایپای عشق می تپید و می خواست که ازجا کنده شود... اینبارصدای پایش واضح تر وآشناتربه گوش می رسید... ازراه رسید و درزد... و قلب شکسته ام دررا برای اوگشود... اما این عشق دیگررفتنی نبود...عشق من، زمینی نبود که خانه اش را ویرانکرده و رها کند... قلب شکسته تنها منزلگاه او بود... و عشق من با تمام وصعتش درقلبشکسته ام جای گرفت... عشق من همان خدای بی همتایی است که با شنیدن نامش، بند بندوجودم می لرزد و شور و اشتیاقی عمیق درقلبم برپا می کند... قلبی که ازعزل نیزبرایعشق او بوجود آمد
حق تألیف و کپی رایتبرای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
هیچگاه نتوانستم حرفهایی را که در گوشه ی قلبم انباشته شده،ازبند اسارت رها سازم و دلی را که مدتهاست بی قرار است، آرام کنم... من کوله باریازحرفهای ناگفته را بر دوش می کشم... من با فریاد بی گانه ام... و با سکوت، یکآشنای قدیمی... من سکوت را یاد گرفته ام... یاد گرفته که دربرابر نا حقی و بیعدالتی سکوت کنم... یاد گرفته ام که بغضم را فرو دهم... یاد گرفته ام که زشتی هارا با دوچشمم ببینم و دم نزنم... یاد گرفته ام که ناسزا بشنوم... ولی آنچه را کهسزاوار است برزبان نیاورم... یاد گرفته ام، چون عروسکی خیمه شب بازی، خود را بهدست نامهربان روزگار بسپارم... قلب کوچک من به جای عشق، با کینه پرشد... و درتمامخاطراتم... سایه ی حسرت افتاده... ای کاش ورق برمی گشت... ای کاش جای انسانها باهمعوض می شد... نمی دانم اگرمرگ پایان زندگی باشد، جواب این همه بی عدالتی را چه کسیخواهد داد... چقدر سخت و دردناک است که باورکنی به دیگران نیازمندی... و دیگران بهتو هیچ نیازی ندارند... چقدر سخت است باور کنی که هفت تیر روزگار تنها قلب تو رانشانه گرفته و با دیگران هیچ کاری نداشته است.
تا بوده قصه ی زندگی همین بوده... و ما انسانهای بی گناه،بی خبر از همه جا وارد قصه ای طولانی شدیم... قصه ای که نه آغازش دست ما بود و نهپایانش دست ماست... گاه شادی مهمان قلبمان شد... گاه غم، بی دعوت آمد و چشمهایمانرا بارانی نمود... براستی نقش ما چه بود؟... کاش میشد همه چیز را فهمید... کاشریشه ی غم و اندوه ازجا کنده میشد... کاش همه چیز تمام میشد... و دیگر شروعنمیشد...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
سلام مائده... وقتی امروز مثل هرروز تورا در آینه دیدم...غم عجیبی را در نگاهت حس کردم... شاید هیچکس معنی آن نگاه را نفهمد... جز من...منی که با تو خوابیدم... با تو بیدارشدم.. با تو خندیدم و گریستم.. با تو سکوت کردم... و با تو بزرگ شدم.
اما تو همیشه با من غریبه بودی... انگار این من بودم که تورا اسیر کرده بودم و با تو حرفی جز سکوت نداشتم... سکوتی که داشت هردوی ما را ازهم دور میکرد... داشت ازهم سردمان میکرد... من همیشه می ترسیدم... میترسیدم که تودیگر مرا دوست نداشته باشی... می ترسیدم مرا که بر روی دوشهایت سنگینی می کردم...در میان راه رها کنی و بروی... میترسیدم زرق وبرق دوروبرت آنقدرچشمانت را بزندکه دیگر مرا نبینی... مائده... من و تویار قسم خورده ی هم بودیم... من و تو که غریبه نبودیم... یادت هست؟... یادت هست آنزمانکه ازمیان هزارن کالبد شاداب و سرحال.. انگشت اشاره ات را سوی من دراز کردی؟...یادت هست که درچشمانم زل زدی و گفتی تو را انتخاب میکنم؟... یادم هست... بغضیگلویم را می فشرد.... یادم هست... انگار دست و پایم را گم کرده بودم... مائده...من عاشق تو بودم... من فقط با تو می توانستم عرش را طی کنم... فقط با تو زیبامیشدم... انگار زمان ایستاده بود و من جز تو هیچکس را نمیدیدم.... به سوی تو دودیم و یکبار برای همیشه در آغوشتگم شدم...
مرا فراموش نکن... من تنهایت نمیگذارم... با هم که باشیم...تمام سختیها را پشت سر خواهیم گذاشت... با هم که باشیم دلمان قرص است... با هم کهباشیم، بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم...
مائده... با من قهر نکن... با من غریبی نکن... وقتی ازمنروی برمی گردانی... دلم می گیرد... ببین چقدرغمها زود می گذرد... نگذار غم بین مافاصله بیاندازد... تو تمام شادیهای منی... نگذار من تنها غم تو باشم... شاید هیچکس معنی نگاه ما رانفهمد... اما من امروز می خواهم با هماننگاه فریاد بزنم: مائده دوستت دارم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
آهنگسازیو تنظیم حرفه ای
نمونهآهنگ ها .و تنطیم و موزیک، هم اکنون در سایت قابل مشاهده میباشد
با 16سالسابقۀ فعالیت در زمینۀ آهنگسازی
جهت تماسو مشاهدۀ اطلاعات بیشتر به سایت www.JaziniMusic.com مراجعه نمائید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
زندگی من هرچه که بود... چون یک چشم برهم زدن گذشت و بهاتمام رسید... اگرتلخ بود یا شیرین... اگرشاد بود یا غمگین... گذشت و مرا با خودبرد... به دوردستها سفرکردم و هیچگاه مقصدم را نفهمیدم... دلم می خواست فرصتی براینفس تازه کردن داشتم... فرصتی برای تامل... تا ببینم که چه برسرم آمده... تا ببینمکه قصه ازکجا تلخ شد... و این همه غربتازکجا آمد؟... دلم می خواست اشک را در خانه ی دوچشمم حبس می کردم و به این زمانهمی خندیدم... دلم می خواست شکیبایی چون خون دررگهایم جاری بود... و این همه بیتابی نمی کردم... دلم می خواست قصه ی زندگیم را ازنو می نوشتم... قصه ای که غمهایشبه اندازه یک ثانیه هم نبود... قصه ای که درآن روزگاربا من مهربان بود... اززمانیکه خودم را شناختم... تنها احساسی که به زندگی داشتم حسرت بود... بغضی بی نهایتدرگلویم خشک شد و نفهمیدم که دلم ازکجا پراست... حسرت زندگی خودم را داشتم... خودمبدون بارسنگین بیماری... باری که مدتهاست بدوش می کشم و ازبخت خود شکایت دارم... باریکه هرلحظه بغضم را کهنه تر کرد و دلم را بیشترسوزاند... کاش می توانستم بارم رابرزمین بگذارم... کاش می شد فرارکنم... از عاقبتی که با این بارسنگین درانتظارمناست... می ترسم آخرطاقتم تمام شود و زیر این بارسنگین کمرخم کنم... کجای این قصه یتلخ و طولانی پرسه می زنم... خودم هم نمی دانم... تنها می دانم که مرا بی گناهمجازات کردند... بی خبر وارد این قصه شدم... دلم به اندازه ی تمام این سالها تنگاست... سالهایی که می توانستم خوشبت ترین انسان دنیا باشم...می توانستم زندگیکنم... بدون سایه ی سنگین هیچ غمی...
ولی نه... این درست نیست... تا کی غصه... تا کی حسرت...دیگربس است... می خواهم با زمانه بجنگم... من درستش می کنم... من این کلبه ی ویرانشده ی دل را درستش می کنم... نمی گذارم قصه ای که تلخ شد برای همیشه تلخ بماند وتلخ تمام شود... روزی خواهد آمد که من هم طعم خوشبتی را بچشم.
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
زندگیسخت نیست... زندگی تلخ نیست... زندگی همچو نت های موسقی بالا و پایین دارد... گاهیآرام و دلنواز... گاهی سخت وخشن... گاهی شاد ورقص آور... گاهی پرازغم... زندگی راباید احساس کرد... زندگی را باید با همان نت های بالا و پایین ساخت... تا کهازتکرارخسته نشویم... تا که دل... گاهی شکستن را یاد بگیرد... تا جوانه ی احساسگوشه قلبها خشک نشود... زندگی سخت نیست... زندگی را ازپروانه ای یاد میگیرم که وقتیدوبالش را میکنند باز هم زنده میماندو برروی زمین میخزد... زندگی را از مورچه ی ضعیفییاد می گیرم که بااینکه می داند هرلحظه ممکن است زیرپا له شود... اما بازهم با تنناچیزش دانه ها را به کول می کشد... بازهم به شوق زندگی... من هم می خواهم زندگیکنم... می خواهم درمیان این همه پروانه که با بالهای رنگارنگ پیش چشمانم میپرندوبه من فخرمی فروشند... بازهم زندگی کنم... تا که شاید روزی... تمام این سربالاایهاتمام شود... روزی که برای پرواز... حتی نیازبه بال هم نباشد... من خاموش وبی صدازندگی خواهم کرد... تا که جوانه ی احساس... گوشه ی قلبم بجای خشک شدن... روز بهروز بارورترشود... تا که پروانه های شکسته بال شوق زندگی را ازیاد نبرند... تا کههمه یاد بگیرند که برروی زمین خزیدن... بازهم یعنی زندگی...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
زن و شوهرجوانی که تازه بچه دارشده بودند، بعد ازانجامکارهای روزمره و خواباندن بچه، برروی صندلی نشستند و مشغول خوردن چای و گپ زدنشدند. آنها کودک 4ماهه شان را خیلی دوست داشتند و تمام رویاهایشان دروجود کوچک اوخلاصه می شد.
کودک آرام خوابیده بود و پدر و مادر برای بزرگ شدن فرزنددلبندشان نقشه های ریزو درشت می کشیدند...
_ راستی تو دوست داری شغلش چی باشه؟
_ من دوست دارم پسرمون دکتربشه، دوست دارم ثروتمند بشه...
_ من دلم می خواد بفرستمش خارج تا اونجا درس بخونه
_ ولی من طاقت دوریشو ندارم. دلم تنگ میشه، چطوردلت میادپسرمو ازم جدا کنی؟
_ سفر قندهار که نمیره خانم، خیلی زود برمی گرده
_ ولی... ولی من نمی خوام بره
مادر جوان بغضی کرد با چشمهای بارانی به همسرش چشم دوخت.
_ میگم نکنه اون خودش ما رو ترک کنه؟، نکنه وقتی پیرشدیم،ما رو بذاره خانه سالمندان؟
_ نترس عزیزم، ما بچه مونو مهربونو با خدا تربیت می کنیم.پسرکوچولوی من عاشق مادرشه. مگه میشه ترکش کنه؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن که منطاقت ندارم صورت قشنگت رو غمگین ببینم.
مادر لبخند زد و اشکهایش را با سرانگشتانش پاک کرد.
درهمین هنگام گربه کوچکی که در منزل داشتند، شروع به میومیو کردن نمود. انگار که واقعا گرسنه بود و زن و شوهرجوان آنقدر گرم گفتگو بودندکه غذا دادن به گربه بیچاره را فراموش کرده بودند. و اصلا متوجه نگاه های معصومانهاش نبودند.
کودک با سروصدای گربه ازخواب بیدارشد. مادر عاشقانه کودکشرا درآغوش گرفت و بوسید و در گوش او زمزمه کرد: عزیزم، کودک دلبندم هیچوقت پدرومادرت رو تنها نذار...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
روزی معلمی ازشاگردانش پرسید: کدام یک ازشما می توانید راهیغیرتکراری برای ابرازعشق بیان کنید... هریک ازدانش آموزان مثالی زدند... برخیاز دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و«حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودندر تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
دربین شلوغی و سرو صدای بچه ها پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برایابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یکروز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگلرفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن وشوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگرراهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچکترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناسفریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چنددقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اماپرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جوابداد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوبمواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر مندر آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اینصادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
دیشبشب قدربود... یک شب قدردیگر... یک سال دیگرازعمرگذشت... اما من هنوزهم سرگردانم...سرگردان لحظه های رفتنی... سرگردان روزوشب های تکراری... سرگردان بدی های ماانسانها به هم... با اینکه فلسفه ی رفتن را خوب می دانیم... تمام شدن را خوب میشناسیم...پژمرده شدن را بارها نظاره گربوده ایم... اما بازهم با هم مهربان نیستیم...قدرلحظه های رفتنی را نمیدانیم ودرپی آینده می گردیم... آینده ای که شاید با شکستندلی،بهتروروشنترشود... ولی دیگراین را نمی دانیم که دل شکستن بهای سنگینی دارد...دیشب شب قدربود... شبی
که مردم آنرا تا نیمه های صبحدرمسجد می گذرانند... اما من همیشه حسرت رفتن به آنجا را دارم... چرا که با خود میگویم مردمی که درکوچه وخیابان با من چنین رفتارمی کنند... دیگر درمسجد که محیطیبسته است می خواهند با من چه کنند... همیشه دلم می خواسته بدانم... مسجد چطورجاییست؟...آیا آنجا هم بدی وجود دارد؟... دیشب را دربین دوستانم گذراندم... دوستانی ازجنسخودم... چکاوکهایی که پروازرا بدون بال تجربه می کنند... دربینشان خوب بودم...آرام بودم... چیزی کم نداشتم... هم درد وهم زبان بودیم... فقط جای مریم خالیبود... مریمی که تا همین پارسال چون یک پری دریایی گوشه ی ساحل نشسته بود... وجودشهمه زیبایی بود و با دستان رنجوروزیبایش... زیبایی های دوروبرش را روی کاغذ میریخت...او زیبا هایی را آنقدرخوب می دید که حتی با دست ضعیف ورنجورش هم قادربود آنرا بهتصویر بکشد...
ولیکسی اینهمه زیبایی را دروجود نازنین او ندید... مریم دلش دریا بود... وقتی صدایقشنگش را میشنیدم... غمهایم تمام میشد... مریم به من می گفت حالا که کسی ما رادوست ندارد... بیا عاشق هم باشیم... من هم عشق مریم را در قلبم راه دادم... ولی نمیدانستم که انقدرزود قصد ترک کردنم را دارد... میشناختمش... دوستش داشتم... دلمانبرای هم تنگ میشد... ولی او رفت... انگارکه ازاول هم اهل این دیارنبود... زندگیبرایش آسان نبود... اوهم سرگردان بود... خواهرکوچک وقشنگش را دیشب درآغوش کشیدم...پردیس قشنگ و دوست داشتنی مرا همچون مریم می دید... چقدردوستش دارم... چقدر دوستمدارد... انگارکه مریم قبل ازرفتنش،دوست داشتنم را به خواهرکوچکش یاد داده... مریممن ازدنیا رفت... ولی عشقش هرگزدرقلب من کهنه نخواهد شد... چرا که عشق را تنهاازاو یاد گرفتم... شب قدرامسال را هم چون سالهای گذشته گوشه ی خانه نشستم و گریستم...اما نمی دانم چرا حس کردم او هم کنارم نشسته و با هم سر برسجده می گذاریم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
درایندنیای بزرگ... دراین دیار غربت... دراین ماتم سرای بی چون وچرا... درمیان صدها خانه... صدها خانوادهگرم و صمیمی... خانه ای هست... خانه ای که خانواده ای درآن وجود ندارد... خانه ایکه در آن خبری ازگرمی آغوش مادر نیست...خانه ای که شبها انتظار آمدن پدر را نمی کشد... خانه ای که اهالیش هرکدام ازجاییرانده شده اند... اهالی این خانه دخترانی پاک و معصومند... قلبشان ازجنس شیشه...دردشان... بی مهری وبی کسی... به چه جرمی؟... به جرم اینکه روزگار... بی بهانه...بالشان را شکسته... به جرم اینکه تن های رنجورشان دیگربکارنمی آید... تنهایی و بیکسیشده سهم آنها اززندگی... نه محبتی... نه امیدی... و نه آغوش گرمی که ازدست تمام اینبیرحمی ها بشود به آن پناه برد... من با آنها بیگانه نیستم... من هم خوب می فهممکه غریبی کم دردی نیست... من هم وقتی که از محیط گرم خانه پا به بیرون میگذارم...غربت را با تمام وجود حس می کنم... غربت چکاوکی شکسته بال را... که جای اینکهبرزخمش مرهم گذارند... با زخم زبانهای کاری... زخمش را نمک می پاشند و عمیقترمیکنند... ولی من خانه ای دارم که از دست تمام این نامهربانیها... و تمام این بیعدالتیها... به آنجا پناه برم و آرام گیرم... آغوش گرم مادررا دارم... نوازش دستهایپدررا دارم... ولی آنها؟؟... به کجا پناه برند؟... کجا آرام گیرند؟... عقده ی دلهایکوچک و شکسته ی خود را کجا خالی کنند... درکدام آغوش گرمی خود را رها سازند؟ برایکه درددل کنند؟... چه احساس غریبی... چه زخم عمیقی... غم ازاین بیشتر که تو راکنارگذارند؟... یادم هست اولین بارکه پا به خانه ی کوچکشان گذاشتم... وقتی این تنهای رنجورو قلبهای ترک خورده را دیدم... غمی عظیم تمام وجودم را دربرگرفت... دلم میخواست تک تکشان را درآغوش گیرم... دلم می خواست برزخمهایشان مرهم گذارم ودرگوش تکتکشان... فلسفه ی امید را زمزمه کنم... من رفته بودم تا با دستهای رنجورم برایشانبنوازم و آنها را ازعمق ناامیدی و بیکسی...به رقص آورم... یادم هست... اولین آهنگی که زدم غمناک بود... غمی که در نتهای آهنگمن بود... یکباره اشک تمامشان را جاری ساخت... وقتی این صحنه را دیدم... دیگر طاقتنیاوردم... آهنگ غمناک را تمام کردم و جایش آهنگی شاد نواختم... دستانم قدرتش رانداشت که شادتربنوازد و کاری کند که تمام غمها برای زمان کمی هم که شده... به دستفراموشی سپرده شود... ولی با تمام وجود دلم می خواست آنها شاد شوند... تا اینکه دیدم...حتی با همان ریتم آرام و شاد... همه بلند شدند و دست در دست یکدیگررقصیدند... شادیرا در چشمهایشان می دیدم و قلبم از شادی می تپید... نگاهی به دستان رنجورخودانداختم و در دل زمزمه کردم: خداونداسپاس...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi