مادر...
مدتهابود که منتظر بودی... لحظه ها را می شمردی... زندگی برایت معنای دیگری پیدا کردهبود... انگارکه همه چیزقشنگ و زیبا بود... تو منتظربودی... منتظرآمدن پاره ایازوجودت... طفلی ضعیف و رنجور... کودکی که خبرنداشت آمدنش، با تو چه کرده و برایتچه چیز را به ارمغان آورده است... او آمده بود تا دخترت باشد... مونس وغمخوارروزهایتنهاییت... چه آرزوها که برایش نداشتی... برای بزرگ شدنش... قد کشیندنش... زبانبازکردندش... چقدرمنتظربودی مادر... تا که روزی انتظار به پایان رسید... کودک توبزرگ شد... غنچه ی زندگیت وقت شکفتنش شده بود... وقت آن رسیده بود که تو بنشینی ونتیجه ی زحمتهایت را ببینی... نگرانی هایت... شب بیداریهایت...غصه هایت... دیگروقتآرامش بود... وقت شادیهایت...
چشمهایترا با شوق گشودی تا شاهد زیباترین لحظه ی زندگیت باشی... صدای تپشهای قلب مهربانترا خوب می شنیدم... به خدا من هم دوستت داشتم... می خواستم بخندی و خوشحال باشی...اما نقش من شکفتن نبود... اصلا انگارکه شکفتن را نیاموخته بودم... انگارکه یک جایکار می لنگید... من نتواستم تو را خوشحال کنم... چقدرتلخ بود آن هنگامکه خنده گوشه ی لبانت خشک شد... من هم دلم شکست... اما جز خمیده شدن و سر به پایینانداختن، کاری از من برنیامد... دلم نمی خواست که خستگی برتنت بماند... فکرکردم حقم است اگر مرا دور بیندازی.... حقماست اگر دیگر سراغم نیایی و رهایم کنی... ولی تو نه مرا دور انداختی و نه رهایمکردی... غنچه ی نیمه بازت را ازروی زمین برداشتی و نوازشش کردی... قطرات اشک چونشبنم چشمهایت را پرکرده بود... اما لبخندتیکباره تمام تلخی ها را شست و ازبین برد... نگاهم کردی... بغض کردم... نگاهتکردم... حرفی درسینه ام داشتم که می خواستم از نگاهم بخوانی... مادرم ، اگرغنچه یتو آنروز نتوانست شکوفا شود و تو با شادی شاهد آن لحظه ی زیبا باشی... غصه نخور...باز هم منتظرباش... روزی خواهد آمد که غنچه ی تو نیز بشکفد... آنروز تو تنها شاهداین لحظه ی زیبا نیستی... عالمی به تماشا نشسته اند..
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 99