هیچوقت پدرو مادرت رو تنها نذار

خرید بک لینک

دستبند پاور بالانس

 

زن و شوهرجوانی که تازه بچه دارشده بودند، بعد ازانجامکارهای روزمره و خواباندن بچه، برروی صندلی نشستند و مشغول خوردن چای و گپ زدنشدند. آنها کودک 4ماهه شان را خیلی دوست داشتند و تمام رویاهایشان دروجود کوچک اوخلاصه می شد.

کودک آرام خوابیده بود و پدر و مادر برای بزرگ شدن فرزنددلبندشان نقشه های ریزو درشت می کشیدند...

_ راستی تو دوست داری شغلش چی باشه؟

_ من دوست دارم پسرمون دکتربشه، دوست دارم ثروتمند بشه...

_ من دلم می خواد بفرستمش خارج تا اونجا درس بخونه

_ ولی من طاقت دوریشو ندارم. دلم تنگ میشه، چطوردلت میادپسرمو ازم جدا کنی؟

_ سفر قندهار که نمیره خانم، خیلی زود برمی گرده

_ ولی... ولی من نمی خوام بره

مادر جوان بغضی کرد با چشمهای بارانی به همسرش چشم دوخت.

_ میگم نکنه اون خودش ما رو ترک کنه؟، نکنه وقتی پیرشدیم،ما رو بذاره خانه سالمندان؟

_ نترس عزیزم، ما بچه مونو مهربونو با خدا تربیت می کنیم.پسرکوچولوی من عاشق مادرشه. مگه میشه ترکش کنه؟ حالا دیگه اشکاتو پاک کن که منطاقت ندارم صورت قشنگت رو غمگین ببینم.

مادر لبخند زد و اشکهایش را با سرانگشتانش پاک کرد.

درهمین هنگام گربه کوچکی که در منزل داشتند، شروع به میومیو کردن نمود. انگار که واقعا گرسنه بود و زن و شوهرجوان آنقدر گرم گفتگو بودندکه غذا دادن به گربه بیچاره را فراموش کرده بودند. و اصلا متوجه نگاه های معصومانهاش نبودند.

کودک با سروصدای گربه ازخواب بیدارشد. مادر عاشقانه کودکشرا درآغوش گرفت و بوسید و در گوش او زمزمه کرد: عزیزم، کودک دلبندم هیچوقت پدرومادرت رو تنها نذار...

حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است

منبع: www.sepidkala.blogfa.com


دلنوشته های یک انسان شرقی...

ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ensanesharghi بازدید: 85 تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20

صفحه بندی