دیشبشب قدربود... یک شب قدردیگر... یک سال دیگرازعمرگذشت... اما من هنوزهم سرگردانم...سرگردان لحظه های رفتنی... سرگردان روزوشب های تکراری... سرگردان بدی های ماانسانها به هم... با اینکه فلسفه ی رفتن را خوب می دانیم... تمام شدن را خوب میشناسیم...پژمرده شدن را بارها نظاره گربوده ایم... اما بازهم با هم مهربان نیستیم...قدرلحظه های رفتنی را نمیدانیم ودرپی آینده می گردیم... آینده ای که شاید با شکستندلی،بهتروروشنترشود... ولی دیگراین را نمی دانیم که دل شکستن بهای سنگینی دارد...دیشب شب قدربود... شبی
که مردم آنرا تا نیمه های صبحدرمسجد می گذرانند... اما من همیشه حسرت رفتن به آنجا را دارم... چرا که با خود میگویم مردمی که درکوچه وخیابان با من چنین رفتارمی کنند... دیگر درمسجد که محیطیبسته است می خواهند با من چه کنند... همیشه دلم می خواسته بدانم... مسجد چطورجاییست؟...آیا آنجا هم بدی وجود دارد؟... دیشب را دربین دوستانم گذراندم... دوستانی ازجنسخودم... چکاوکهایی که پروازرا بدون بال تجربه می کنند... دربینشان خوب بودم...آرام بودم... چیزی کم نداشتم... هم درد وهم زبان بودیم... فقط جای مریم خالیبود... مریمی که تا همین پارسال چون یک پری دریایی گوشه ی ساحل نشسته بود... وجودشهمه زیبایی بود و با دستان رنجوروزیبایش... زیبایی های دوروبرش را روی کاغذ میریخت...او زیبا هایی را آنقدرخوب می دید که حتی با دست ضعیف ورنجورش هم قادربود آنرا بهتصویر بکشد...
ولیکسی اینهمه زیبایی را دروجود نازنین او ندید... مریم دلش دریا بود... وقتی صدایقشنگش را میشنیدم... غمهایم تمام میشد... مریم به من می گفت حالا که کسی ما رادوست ندارد... بیا عاشق هم باشیم... من هم عشق مریم را در قلبم راه دادم... ولی نمیدانستم که انقدرزود قصد ترک کردنم را دارد... میشناختمش... دوستش داشتم... دلمانبرای هم تنگ میشد... ولی او رفت... انگارکه ازاول هم اهل این دیارنبود... زندگیبرایش آسان نبود... اوهم سرگردان بود... خواهرکوچک وقشنگش را دیشب درآغوش کشیدم...پردیس قشنگ و دوست داشتنی مرا همچون مریم می دید... چقدردوستش دارم... چقدر دوستمدارد... انگارکه مریم قبل ازرفتنش،دوست داشتنم را به خواهرکوچکش یاد داده... مریممن ازدنیا رفت... ولی عشقش هرگزدرقلب من کهنه نخواهد شد... چرا که عشق را تنهاازاو یاد گرفتم... شب قدرامسال را هم چون سالهای گذشته گوشه ی خانه نشستم و گریستم...اما نمی دانم چرا حس کردم او هم کنارم نشسته و با هم سر برسجده می گذاریم...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 98