زندگی من هرچه که بود... چون یک چشم برهم زدن گذشت و بهاتمام رسید... اگرتلخ بود یا شیرین... اگرشاد بود یا غمگین... گذشت و مرا با خودبرد... به دوردستها سفرکردم و هیچگاه مقصدم را نفهمیدم... دلم می خواست فرصتی براینفس تازه کردن داشتم... فرصتی برای تامل... تا ببینم که چه برسرم آمده... تا ببینمکه قصه ازکجا تلخ شد... و این همه غربتازکجا آمد؟... دلم می خواست اشک را در خانه ی دوچشمم حبس می کردم و به این زمانهمی خندیدم... دلم می خواست شکیبایی چون خون دررگهایم جاری بود... و این همه بیتابی نمی کردم... دلم می خواست قصه ی زندگیم را ازنو می نوشتم... قصه ای که غمهایشبه اندازه یک ثانیه هم نبود... قصه ای که درآن روزگاربا من مهربان بود... اززمانیکه خودم را شناختم... تنها احساسی که به زندگی داشتم حسرت بود... بغضی بی نهایتدرگلویم خشک شد و نفهمیدم که دلم ازکجا پراست... حسرت زندگی خودم را داشتم... خودمبدون بارسنگین بیماری... باری که مدتهاست بدوش می کشم و ازبخت خود شکایت دارم... باریکه هرلحظه بغضم را کهنه تر کرد و دلم را بیشترسوزاند... کاش می توانستم بارم رابرزمین بگذارم... کاش می شد فرارکنم... از عاقبتی که با این بارسنگین درانتظارمناست... می ترسم آخرطاقتم تمام شود و زیر این بارسنگین کمرخم کنم... کجای این قصه یتلخ و طولانی پرسه می زنم... خودم هم نمی دانم... تنها می دانم که مرا بی گناهمجازات کردند... بی خبر وارد این قصه شدم... دلم به اندازه ی تمام این سالها تنگاست... سالهایی که می توانستم خوشبت ترین انسان دنیا باشم...می توانستم زندگیکنم... بدون سایه ی سنگین هیچ غمی...
ولی نه... این درست نیست... تا کی غصه... تا کی حسرت...دیگربس است... می خواهم با زمانه بجنگم... من درستش می کنم... من این کلبه ی ویرانشده ی دل را درستش می کنم... نمی گذارم قصه ای که تلخ شد برای همیشه تلخ بماند وتلخ تمام شود... روزی خواهد آمد که من هم طعم خوشبتی را بچشم.
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 99