حس می کنم حس نمی کنم

خرید بک لینک

آیدان

 

مدتیست که حس نمی کنم... دست مهربانت را برروی سرم... غمیبه وسعت آبی بی کران، قلبم را دربرگرفته... نمی دانم دردم چیست؟... نمی دانم سنگچه چیزرا برسینه می زنم... اما حس می کنم قلبم گرفته... حس می کنم رانده شده ام...اما از چه؟... تو می دانی... تنها تو می دانی که چه می کشم... و ازچه می سوزم...تو می دانی که دارم چگونه می سوزم... چگونه ایمانم را با این دو دست بی جان چنگزده ام... تا نکند پایه هایش بلغزد و با تمام وجود سقوط کنم...  تا نکند که درسیاه چال غرورم گم شوم... تا نکندایمانم را از من بدزدند... جای دستانت بر روی سرم خالیست... اما عشقت را کنج سینهام پنهان کردم ام... با هر دم و بازدم عشقت را در سینه ام حبس می کنم...  و به این قلب خسته امید می دهم که روزی به توخواهم رسید... روزی مرا در آغوشت حبس می کنی و بر در این قفس قفل محبتت را میزنی... قفلی که با هیچ شاه کلیدی باز نشود... اما... مدتیست که حس می کنم شمارشمعکوس فرا رسیده است... چیزی به آخر راه باقی نمانده... چیزی به پایان سوختن وساختن باقی نمانده... وقتش کم کم دارد می رسد... وقت پرکشیدن... وقت زندگی را ازنوساختن... وقت برقراری عدالتی بی چون و چرا... که همیشه امیدش را در قلبم زنده نگهداشتی....... دلم می خواهد بر تمام کسانیکه وجودت را انکارکرده اند ازته دل فخرفروشی کنم... فخرفروشی کنم بر تمام آنهایی که به من پوزخند زدند و انگ بدبختی رابر وجود من چسباندند... دلم می خواهد خوشبختیم را با تمام وجود فریاد بزنم... زمانهخواهد برگشت... به دلم افتاده که پایان این همه سکوت نزدیک است... آنروز که اشکشوق گونه هایم را نوازش کند و ندامت را در چشم یک یکشان ببینم... نزدیک است...نزدیک است.

حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است

منبع: www.sepidkala.blogfa.com

دلنوشته های یک انسان شرقی...

ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ensanesharghi بازدید: 89 تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1391 ساعت: 7:20

صفحه بندی