درایندنیای بزرگ... دراین دیار غربت... دراین ماتم سرای بی چون وچرا... درمیان صدها خانه... صدها خانوادهگرم و صمیمی... خانه ای هست... خانه ای که خانواده ای درآن وجود ندارد... خانه ایکه در آن خبری ازگرمی آغوش مادر نیست...خانه ای که شبها انتظار آمدن پدر را نمی کشد... خانه ای که اهالیش هرکدام ازجاییرانده شده اند... اهالی این خانه دخترانی پاک و معصومند... قلبشان ازجنس شیشه...دردشان... بی مهری وبی کسی... به چه جرمی؟... به جرم اینکه روزگار... بی بهانه...بالشان را شکسته... به جرم اینکه تن های رنجورشان دیگربکارنمی آید... تنهایی و بیکسیشده سهم آنها اززندگی... نه محبتی... نه امیدی... و نه آغوش گرمی که ازدست تمام اینبیرحمی ها بشود به آن پناه برد... من با آنها بیگانه نیستم... من هم خوب می فهممکه غریبی کم دردی نیست... من هم وقتی که از محیط گرم خانه پا به بیرون میگذارم...غربت را با تمام وجود حس می کنم... غربت چکاوکی شکسته بال را... که جای اینکهبرزخمش مرهم گذارند... با زخم زبانهای کاری... زخمش را نمک می پاشند و عمیقترمیکنند... ولی من خانه ای دارم که از دست تمام این نامهربانیها... و تمام این بیعدالتیها... به آنجا پناه برم و آرام گیرم... آغوش گرم مادررا دارم... نوازش دستهایپدررا دارم... ولی آنها؟؟... به کجا پناه برند؟... کجا آرام گیرند؟... عقده ی دلهایکوچک و شکسته ی خود را کجا خالی کنند... درکدام آغوش گرمی خود را رها سازند؟ برایکه درددل کنند؟... چه احساس غریبی... چه زخم عمیقی... غم ازاین بیشتر که تو راکنارگذارند؟... یادم هست اولین بارکه پا به خانه ی کوچکشان گذاشتم... وقتی این تنهای رنجورو قلبهای ترک خورده را دیدم... غمی عظیم تمام وجودم را دربرگرفت... دلم میخواست تک تکشان را درآغوش گیرم... دلم می خواست برزخمهایشان مرهم گذارم ودرگوش تکتکشان... فلسفه ی امید را زمزمه کنم... من رفته بودم تا با دستهای رنجورم برایشانبنوازم و آنها را ازعمق ناامیدی و بیکسی...به رقص آورم... یادم هست... اولین آهنگی که زدم غمناک بود... غمی که در نتهای آهنگمن بود... یکباره اشک تمامشان را جاری ساخت... وقتی این صحنه را دیدم... دیگر طاقتنیاوردم... آهنگ غمناک را تمام کردم و جایش آهنگی شاد نواختم... دستانم قدرتش رانداشت که شادتربنوازد و کاری کند که تمام غمها برای زمان کمی هم که شده... به دستفراموشی سپرده شود... ولی با تمام وجود دلم می خواست آنها شاد شوند... تا اینکه دیدم...حتی با همان ریتم آرام و شاد... همه بلند شدند و دست در دست یکدیگررقصیدند... شادیرا در چشمهایشان می دیدم و قلبم از شادی می تپید... نگاهی به دستان رنجورخودانداختم و در دل زمزمه کردم: خداونداسپاس...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 94