عشق...این واژه ی آشنا... اما بی رحم... نمی دانم درستازچه زمانی بود که احساس کردم این واژه بند بند وجودم را می لرزاند و مرا ازخود بیخود می کند... این واژه برایم آشنا بود... انگارکه قلب مرا چون صدفی یافته بود کهفرصت زیستن درآنرا نمی خواست ازدست بدهد... قلب من با آغوشی بازبه او خوش آمد گفتو آنچنان پذیرایش شد که او حتی درخواب هم نمی دید... عشق... اما مهمانی ناخواندهبود... با بی رحمی، تمام قلبم را ازآن خود کرد... با بی رحمی روحم را تسخیرکرد...با بی رحمی آمد و با بی رحمی رفت... رفت و برایم جزیک قلب شکسته هیچ باقینگذاشت... آشنایی من و عشق اینگونه بود... من ماندم و یک قلب شکسته... من ماندم واحساس ترک خورده ام که دیگربهایی نداشت... شاید این حق من بود... شاید خانه ی کوچکقلبم لیاقت منزلگاه عشق بودن را نداشت... عشق دیگردرخانه ی قلبم حضوری نداشت...اما قلب من هنوزهم منتظربود... با اینکه شکسته بود... هنوزهم حتی با شنیدن صدایپای عشق می تپید و می خواست که ازجا کنده شود... اینبارصدای پایش واضح تر وآشناتربه گوش می رسید... ازراه رسید و درزد... و قلب شکسته ام دررا برای اوگشود... اما این عشق دیگررفتنی نبود...عشق من، زمینی نبود که خانه اش را ویرانکرده و رها کند... قلب شکسته تنها منزلگاه او بود... و عشق من با تمام وصعتش درقلبشکسته ام جای گرفت... عشق من همان خدای بی همتایی است که با شنیدن نامش، بند بندوجودم می لرزد و شور و اشتیاقی عمیق درقلبم برپا می کند... قلبی که ازعزل نیزبرایعشق او بوجود آمد
حق تألیف و کپی رایتبرای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 356