هیچگاه نتوانستم حرفهایی را که در گوشه ی قلبم انباشته شده،ازبند اسارت رها سازم و دلی را که مدتهاست بی قرار است، آرام کنم... من کوله باریازحرفهای ناگفته را بر دوش می کشم... من با فریاد بی گانه ام... و با سکوت، یکآشنای قدیمی... من سکوت را یاد گرفته ام... یاد گرفته که دربرابر نا حقی و بیعدالتی سکوت کنم... یاد گرفته ام که بغضم را فرو دهم... یاد گرفته ام که زشتی هارا با دوچشمم ببینم و دم نزنم... یاد گرفته ام که ناسزا بشنوم... ولی آنچه را کهسزاوار است برزبان نیاورم... یاد گرفته ام، چون عروسکی خیمه شب بازی، خود را بهدست نامهربان روزگار بسپارم... قلب کوچک من به جای عشق، با کینه پرشد... و درتمامخاطراتم... سایه ی حسرت افتاده... ای کاش ورق برمی گشت... ای کاش جای انسانها باهمعوض می شد... نمی دانم اگرمرگ پایان زندگی باشد، جواب این همه بی عدالتی را چه کسیخواهد داد... چقدر سخت و دردناک است که باورکنی به دیگران نیازمندی... و دیگران بهتو هیچ نیازی ندارند... چقدر سخت است باور کنی که هفت تیر روزگار تنها قلب تو رانشانه گرفته و با دیگران هیچ کاری نداشته است.
تا بوده قصه ی زندگی همین بوده... و ما انسانهای بی گناه،بی خبر از همه جا وارد قصه ای طولانی شدیم... قصه ای که نه آغازش دست ما بود و نهپایانش دست ماست... گاه شادی مهمان قلبمان شد... گاه غم، بی دعوت آمد و چشمهایمانرا بارانی نمود... براستی نقش ما چه بود؟... کاش میشد همه چیز را فهمید... کاشریشه ی غم و اندوه ازجا کنده میشد... کاش همه چیز تمام میشد... و دیگر شروعنمیشد...
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 103