انسانم وچاره ایندارم جز زندگی... باید گام بردارم و راه باقی مانده را هرچند طولانی طی کنم...آرزویم همه نیکی و خوشی و دنیا به کام بودن است... با آنکه خوب می دانم نیک و بدرا به یک خاک می سپارند و تلخی و شیرینی هردو خاطره ای بیش دریادم نمی ماند... دلمن تلخی ها را نمی خواهد و به دنبال شیرینی ها می دود... وانگهی که مزه ی هردو درزیر زبانم به یک اندازه خواهد ماند... شاید تلخی ها سختتر فراموش شوند... اما چهباک... بلاخره فراموش خواهند شد و یا شاید کهنه...
خداوندا... خسته ام ازاین بیم و گریز... خسته از دنیا بهکام بودن ها و نبودن ها... خسته ام از به وجد آمدن ها و نیامدن ها... ازته دلخندیدن ها و نخندیدن ها...
زندگی چیست خدایمن؟... انسان برای چه باید زندگی کند؟... به دنیا بیاد... بزرگ شود... پیر وفرسوده شود و.... آنان که زندگی برایشان بهشت است و آنان که زندگی برایشان جهنم...هردو از تکرار خسته اند... یکی از بس که روز و شب را با بیم فردا گذراند خسته است کهبهشتش تمام شود و دیگری از انتظار برای فردایی که از جهنم رها شود.... و ریشه ی هردو را انتظار خواهد کند... کاش می شد منتظر نماند... کاش می شد پرش کرد... و ازتمامراه های باقی مانده با یک راه میانبر گذشت و به مقصد رسید... براستی مقصدکجاست؟... آنجا که دل آرام گیرد و دیگر بیم فردایی را نداشته باشد کجاست؟... بیمداشتن بهتراست یا نداشتن؟... انسان بودن و ماندن مسئله است... مسئله ای به وصعت بیکران زندگی... زندگی باید کرد... چاره ای جز زندگی نیست.
حقتألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 91