یادممی آید، وقتی بچه بودم... مرا هرسال به مشهد میبردند... من کودکی بیش نبودم...هرسال که میگذشت و من بزرگترمی شدم... به من می گفتند که امسال دیگرشفایت را ازآقا خواهی گرفت... و من درپس افکارکودکانه ام ازشما... تصویرفرشته ای زیبا راساخته بودم... فرشته ای که روزی مرا ازاعماق درد و رنج های بیشمارم نجات می دهد...دستم را میگیرد و ازروی زمین بلندم می کند... چرا که در این دنیا... با انسانهایزمینگیر،طوردیگری برخورد میشود... انگارکه ازوجودشان برروی زمین... کسی خوشحال نیست...انگارکه زیادی هستند... یا اینکه اصلا نباید باشند... من همیشه منتظرشما بودم...به من گفته بودند... روزی شما به خوابم می آیید و به من می گویید... بلند شو... دیگرهمهچیز تمام شد... غصه هایت تمام شد... دیگر مجبور نیستی سرت را پایین بگیری... دیگرزمینگیرنیستی...من همیشه منتظرشما بودم... نه تنها در مشهد.... همه جا... همه وقت... گاهی با شوقچشم برروی هم می گذاشتم... تا شما را در رویاهایم ببینم... ببینم که پیش من آمدیدو آزادیم را به من هدیه می دهید...
سالهاگذشت... من بازهم به مشهد آمدم... اما نه دیگرهرسال... نه اینکه ازشما ناامید شدهباشم.... من فقط خسته بودم... دلشکسته بودم... دلم پربود... ازدست آنهایی که مثلمن زمینگیرنبودند... دلم میگرفت ازاینکه... وقتی مرا بر روی صندلی چرخ دارنظاره میکردند...برخوردشان با من به گونه ای بود که انگار... من یک مجرمم... مجرمی که به سلابه اشکشیدند تا که دیگران درس عبرت بگیرند... مجرمی که خود گناهش را نمی داند... من دلممی خواست یکبارهم شده... با دلی آرام و خاطری آسوده... به حرمتان بیایم... و برایتاندرد دل کنم... دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم، من ازخدا شکرگذارم که این وضعیترا به من داده... من که ازحال وروزخودم گله ای ندارم... من که کم وکسری ندارم...من که به تمام آفریده های خداوند عشق می ورزم... حتی به همین زمینی که اسیرمکرده... و به من لقب زمینگیر را داده... من که همه را دوست دارم...
پسچرا وقتی با هزاران امید... مقصد حرمتان را درپیش میگیرم... پیش ازآنکه به حرمبرسم و گوشه ای از این مهمانخانه ی بزرگ و زیبا آرام گیرم... و عقده های دل شکستهام را در آنجا باز کنم.... درطول این مسیر... هزاران بارآزارم می دهند و دلمهزاران بار می شکند... یا باید شاهد تعجبشان ازدیدنم باشم... و یا دعاهای بی ربطیکه ازقول خود برایم می کنند... بدون آنکه نظرمرا جویا شوند... خلاصه تا به حرمبرسم... حرف و حدیث بسیاراست... ای کاش حداقل وقتی به آنجا می رسیدم... رهایم میکردند... و اجازه می دادند که با مولای خود تنها درد دل کنم... ولی انگارکه اینقصه تمامی ندارد... انگارکه من اصلا جزو انسانها نیستم... انگارکه خود، دعا کردنرا بلد نیستم... ای کاش لااقل دردلشان برایم دعا می کردند... کاش می دانستند کهوقتی همه با هم... آنهم با صدای بلند برای من دعا می کنند... اینکارشان آرامش رااز من سلب می کند... باعث می شود که فکرکنم... یک موجود بی خاصیتم... که هیچ کاریازاو برنمی آید... حتی دعا کردن...
مراببخشید که خیلی وقت است پیش شما نیامدم... به خدا دوستتان دارم... قلبم برای شما میتپد... ولی می دانم که شما ازهمیجا هم صدای مرا می شنوید... اصلا برای همینامروزنشستم و برایتان درد دل کردم... ولی با خود عهدی بسته ام... من دیگر به مشهدنمی آیم... تا که روزی درحرمتان... یک جای کوچک را هم به کبوتران شکسته بال بدهید...کبوترانی که نمیتوانند درآستان حرم زیبایتان پروازکنند... ولی آخر، مولای من...سرور من... امام رضای من... مگر آنها دل ندارند؟؟؟
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 90