چه غم انگیزاست... آمدن روزو شبهایی که کاسه عمررا هرروزلبریزتر میسازد... چه غم انگیزاست گردش زمین... زمین بیچاره... کاش با من حرف میزدی... و پساز این همه قرن که ازعمرت می گذرد، خاطراتت را تعریف میکردی... می گفتی که پسازاین همه سال برسرت چه آمد...
تو ای شاهد بی صدا... تو ای خسته از جور زمان...
قدمگاه چه کسانی که نبودی... انسانهایی که درتو متولد شدند... سالها زندگیکردند... ولی فراموش کردند که از کجا آمده بودند و از برای چه... قد کشیدند و بزرگشدند... برروی تو نفس کشیدند... راه رفتند... زندگی کردند... اما هیچکس به توفکرنکرد...
بزرگ شدیم و یادمان رفت که روزی با تو هم آغوش خواهیم شد... بزرگ شدیم ویادمان رفت که همه چیز از تو آغاز شد... یادمان رفت که تو ما را بر روی خود نگهداشتی... وگرنه دراین کهکشان بی انتها سرگردان و آواره بودیم... آنگاه شاید فاصلهی بین انسانها آنقدر زیاد بود که هیچوقت دوست داشتن را یاد نمی گرفتیم... ازتوممنونم که ما رو دورهم جمع کردی و به ما فرصت زیستن بخشیدی...
اما چه سود ای زمین؟... تو همان زمینی اما انسانها روزبه روز بیشتر از همفاصله گرفتند و دور شدند... و تو محکم و استوار ایستادی و نگاه کردی... دیگرهمسایه از حال همسایه اش خبر ندارد... جای سلام و احوال پرسی را ایمیل گرفت... جاینقل و شیرینی مجلس را کامنت گرفت... و فیس بوک شد محل دوره های فامیلی... فیس بوکشد مصداق بارز دوری و دوستی...
البته برای من هم بد نشد... منی که در بین دوستان و فامیل آنقدرها هم محبتندیدم... که بتوانم با آنها هم مانند پدر و مادر برادرهایم راحت حرف بزنم...
من در خانواده ام کم محبت ندیدم... ولی جامعه هیچگاه مرا نپذیرفت... وهمیشه مرا کنارگذاشت... کنارگذاشت و به لنگی هایم پوزخند زد... جامعه به کودکانشیاد نداد که با من و امثال من چگونه برخورد کنند... جامعه مرا یک علامت سوال تلقینمود... یک بیگانه... یک ناشناس... و یا شاید مجرم...
تو ای زمین... برای همه ی آفریدگان خداوند جا داشتی...اما اینها طوری بامن برخورد می کنند که انگار من جایشان را برروی تو تنگ کرده ام... حسرت به دلمماند که جای اینکه ازدیدن من درمیان خود تعجب کنند و ناراحت شوند، مرا با لبخندیآشنا مهمان قلبهایشان می ساختند... به خدا همان یک لبخند برایم بس بود... دیگرهیجنمی خواستم...
ولی دریغا ای زمین... اینها گاهی آنقدرمرا آشفته و بی چاره می سازند کهآرزو می کنم ای کاش روزی با تو تنهای تنها شوم... و آزادانه نفس بکشم... و با توسخن بگویم... بدون آنکه از تلخی نگاه هزاران چشم متعجب سر به پایین بیاندازم و درخویشتن فرو روم.
حقتألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائدهغلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
دلنوشته های یک انسان شرقی...
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 103