بهاردرراه بود... پرستوها ازسفر طولانیشان برمی گشتند...انتظارگلها برای شکفته شدن به پایان رسیدهبود... همه جا سبزشده بود و بوی خوش تازگی به اشمام می رسید... زمستان وقت رفتنشآمده بود... او باید می رفت... باید غصه ها را درکوله بارش به دوش می کشید و باخود می برد... زمستان خسته بود... چون مسافری که سفررا به اتمام رسانده است...دلتنگ بود... دلتنگ روزهای رفته... روزهایی که کسی او را دوست نداشت و به او عشقنمی ورزید... و همه او را به شوق آمدن بهارتحمل می نمودند... زمستان ازته دل آهیکشید و بغضش را فرو داد... ایستاد و کولهبارش را به زمین گذاشت... نگاهی به پشت سر انداخت... ولی افسوس... کسی به بدرقه اشنیامده بود... همه به استقبال بهاررفته بودند... کوله بارش را برداشت و به راه خودادامه داد.
بهار اما خوشحال و خندان... بهار اما پرغرورو خرامان...ازراه رسید... و درحالی رسید که شوق انتظارش درهرجایی به چشم می خورد...
جاده ای که بهار را به اینجا می رساند، همان جاده ای بود کهزمستان باید آنرا می پیمود و از اینجا می رفت... بهار و زمستان سر راه هم قرارگرفتند... همه ازدور به بهارخوش آمد می گفتند و برایش دست تکان می دادند...انگارکه هیچوقت زمستانی درکار نبود... بهار بی توجه به صدها چشم مشتاق... چشمدرچشمان زمستان دوخت... زمستان دیگرطاقت نیاورد... و خود را در آغوش یار قدیمی رهانمود و از ته دل گریست... بهار او را نوازش کرد... بهار به زمستان خندید و گفت...سالهاست که وقتی از راه می رسم تو را اینگونه غصه دارمی بینم... بیا و امسال کولهبار غصه هایت را در نیمه ی راه جا بگذار... تو از اینهمه تکرار خسته نشدی؟... بدوناین کوله بار راهت را آسانترطی می کنی... بدون آن سفرت شیرینتر خواهد شد...
زمستان، نگاهی به دستان خالی بهار انداخت، کوله بارش رابرزمین گذاشت... و آنگاه از ته دل خندید... آن دو با هم وداع کردند و هریک به راهخویش ادامه داد... زمستان دردلش زمزمه میکرد: یار قدیمی... ای بهار من... حالافهمیدم که چرا همه به تو عشق می ورزند
حق تألیف و کپی رایت برای نویسنده: مائده غلامرضائی محفوظ است
منبع: www.sepidkala.blogfa.com
ما را در سایت دلنوشته های یک انسان شرقی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ensanesharghi
بازدید: 109